تبليغاتX
برای بارانی که خواهد آمد


برای بارانی که خواهد آمد

با شمام با معرفتا محض رضای عشق بذارین بارون بیاد که دلم خیلی گرفته...


سلام مهربان



امید این رو دارم که میون مترسکای زمینی ...این آدما...معنای عشق رو معنا بکنی

به یمن رسیدن تولد پاییز می خوام توی وبلاگ تندیس باران دین خودم رو به پاییز...زمستون...

بارون/ و...عشق واحساس ادا کنم ...منتظر مهربونی شما هستم

دوستت...طاها پارسا(قاصدک)



www.tandise-baran.blogfa.com



http://img.villagephotos.com/p/2009-8/1344193/va3love105.jpg







www.tandise-baran.blogfa.com




http://night-skin.com/gn/albums/userpics/10001/103411d0ce275922f61be35bc93dd9748b10_h.jpg

نوشته شده در ساعت توسط (طاهاپارسا)| |

 

                                                  

از كجا شروع كنم كه تو هم باشي؟
ازبهار چشمانت كه بيدارم كرد؟
يا
زمستان گونه هاي يخي ام كه تو را خواباند؟

از چه شروع كنم كه تو هم باشي؟
از همين بالها كه تو روي شانه هايم گذاشتي؟
يا از رد پايم كه روي وجدانت ماند؟

از كه شروع كنم كه تو هم باشي؟
از تو
يا من؟

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست


اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست 
شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “

دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم

                             

نوشته شده در ساعت توسط (طاهاپارسا)| |

دنیای به این بزرگی واسه من
وقتی نیستی مثل زندون می مونه
وقتی نیستی گلا ماتم می گیرن
بهارم مثل زمستون می مونه
وقتی نیستی
من هوای موندم نیست
دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
وقتی رفتی اینه چین خورد و شکست
باغبون درهای گلخونه رو بست
عروس سفید پوشت تا دم مرگ
لباس سیاه به تن کرد و نشت
وقتی نیستی
من هوای موندنم نیست
دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
تو می خواستی دیوارا رو ورداری
جای هر دیوار یه باغچه بکاری
تو می خواستی پرده رو پس بزنی
پشت هر پنجره خورشید بذاری
وقتی نیستی
کی به ما نشون بده
عکس خورشید توی آب چه رنگیه
کی می خواد به ما بگه
بدون عشق اینجا پر از آدمای سنگیه
وقتی نیستی
من هوای موندنم نیست

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگهگریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من
هر چی که بود
هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه
وقت خوابه
دیگه دیره
نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه

نوشته شده در ساعت توسط (طاهاپارسا)| |

                                             

به خاطر آور ، که آن شب به برم
گفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرم
کنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری ، شکسته بین ما
گریه می کنم
با خیال تو
به نیمه شب ها
رفته ای و من
بی تو مانده ام
غمگین و تنها
بی تو خسته ام
دل شکسته ام
اسیر دردم
از کنار من
می روی ولی
بگو چه کردم
رفته ای و من آرزوی کس
به سر ندارم
قصه ی وفا با دلم مگو

باور ندارم

دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.

دل‌ات را مي‌بويند
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.


عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد


در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما

آتش را
به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
فروزان مي‌دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.


نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.


شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد


کباب ِ قناری

بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

                                          

نوشته شده در ساعت توسط (طاهاپارسا)| |

 

 

فرض كن پاك كنى برداشتم
و نام تو را
از سر نویس ِ تمام نامه ها
و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض كن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ى حنجره ام از تكلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ كوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطرِ آشنای این همه آرزو چه كنم؟
با التماس این دل ِ در به در!
با بی قراریِ ابرهای بارانی...
باور كن به دیدار ِ آینه هم كه می روم،
خیال ِ تو از انتهاى سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دورىِ دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین ِ نفسهاى من شده اى خاتون!
با دلتنگی ِ دیدگانم یكی شده اى

 

                                         

هربار که فکر آشفته ام

در حریر نازک احساس

و امواج ملایم خیال

غرق؛ شناور می شود

تنِ سفیدِ  کاغذ پذیرای جسم سرد و بیمار فکر من است

وقتی خطوط نامرئی 

حس نامرغوب مرا

در آغوش میگیرند

آرام سر بر شانه ی کاغذ میگذارم

و خواب گلدان شعمدانی می بینم

پشت به پنجره ی حسرت.

                     

 من و خلوت این نامه های رنگیت

تو ، آن پنجره

من و یاد این همه روز زیبا

تو ....

من و این صدای همیشگی

تو

آرام می خندی به منی که

همیشه خنده را از لبت

شوق را از دلت

وبوسه را عشقت

یاد را از ذهنت

و خودم را ازجان نهیفت می ستاندم

هرگز.

 مرا هنوز هم نبخشیدی

به دیدن من نیامدی

وآن هنگام که هنوز هم هست,

قلبم را به یاد نیاوردی

..........

حسرت های امروز همه اش به دیروزی ها می پیوندد

و تو

با آن دخترک بلند قد

هر بعد از ظهر به کافه هنر می روی

حتی یادت نمانده که آ نجا تنها جای ما بود

آه ....

گریه خواهم کرد

آن هنگامی که تو برایش ادا در می آوری و او می خندد

کنارش باش اما به او بگو من همیشه هستم

رهایش نکن ولی منتظر باش تا به سراغت بیایم

آن روز کفش های رسمی می پوشم تا بلند قد به نظر برسم

شاید بهتر شوم...

تا آن روز چند روز بیشتر نمانده.

نوشته شده در ساعت توسط (طاهاپارسا)| |

کلاه از سرت افتاد

فکرهای گشادی توی آن!

وجاده هایی که در لغزش فکرها دست داشته اند

اتفاقهای عجیب گلویم را می فشارد

جریانهایی توی رگهای من

و تو بی آنکه توی رگهای من باشی

                                            در جریانی!

آنطرف تر از دود

با نگاهی خیره بر هیچ

وآغوشی که در بهت چشمهای من

                                         سیاه

باید شاد باشم

توی اتاقی که نیستی

نیستی ، حجم تنم را خاک می کند

انگشتهایی که برای بوسیدنشان هرگز زود نبود

و توی غفلتی مقدس جاماندند

فکر می کنم به روزهای بعد

به لمس حضور تو در پوچ های جهان

جهان در مشتهای پوچ من

و شعارهای نا مفهوم

که برای دردهای تو کوچکند

وبرای خوشیهای من

                            عذاب!

 

دنیا طاقتت را ندارد

چشمهای من نیست که کم بیاوری

توی خانه ای نیستم

و پله هایی انتظارم را نکشیده اند

هرگز افتادن تو شکل نگرفت

به رسم خوشایند خودت

ارتفاع بهانه ی خوبی نبود!

هر چند توی حسهایی نا معلوم

طی سالهایی که نیامده

هر شب توی خواب من بیدار می شوی

روی پاهای من

                   لای،لای

غصه دستهای تو را می خورد

و دست من است

                     غصه های تو

توی انگشتری که پاییز رویش ننشسته

و رنگ کلاغها را

                      ندیده است.

نوشته شده در ساعت توسط (طاهاپارسا)| |

خداي را
مسجد من كجاست
اي ناخداي من؟
در كدامين جزيره آن آبگي ايمن است
كه راهش
از هفت درياي بي زنهار
مي گذرد؟
***
از تنگابي پيچاپيچ گذشتيم
- با
نخستين شام سفر -
كه مزرعه سبز آبگينه بود.
و با كاهش شب
- كه پنداري
در تنگه سنگي
جاي خوش تر داشت -
به در يائي مرده درآمديم
- با آسمان سربي ِ كوتاهش -
كه موج و باد را
به سكوني جاودانه مسخ كرده بود.
و آفتابي رطوبت زده
- كه در فراخي ِ بي تصميمي
خويش
سر گرداني مي كشيد،
و در ترديد ِ ميان فرو نشستن يا بر خاستن
به ولنگاري
يله بود-.
***
ما به سختي در هواي كنديده طاعوني ‎‏َدم مي زديم و
عرق ريزان
در تلاشي نو ميدانه
پارو مي كشيدم
بر پهنه خاموش ِ دريائي پوسيده
كه سراسر
پوشيده ز اجسادي
ست كه چشمان ايشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمي كه به هر جنبنده
در نگاه ايشان است
نيزه هاي شكن شكن تندر
جستن مي كند.
***
و تنگاب ها
و درياها.
تنگاب ها
و درياهاي ديگر...
***
آنگاه به دريائي جوشان در آمديم،
با گرداب
هاي هول
وخرسنگ هاي تفته
كه خيزاب ها
بر آن
مي جوشيد.
((-اينك درياي ابرهاست...
اگر عشق نيست
هرگز هيچ آدميزاده را
تاب سفري اينچن
نيست!))
چنين گفتي
با لباني كه مدام
پنداري
نام گلي
تكرار مي كنند.
و از آن هنگام كه سفر را لنگر
بر گرفتيم
اينك كلام تو بود از لباني
كه تكرار بهار و باغ است.
و كلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
كلماتي كه عطر دهان تو را داشت.
و در آن دوزخ
- كه آب گنديده
دود كنان
بر تابه هاي تفته ي سنگ
مي سوخت ـ
رطوبت
دهانت را
از هر يكان ِ حرف
چشيدم.
و تو به چربدستي
كشتي را
بر درياي دمه خيز ِ جوشان
مي گذراندي.
و كشتي
با سنگيني سيــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل هاي بلند
- كه از بار غرور بادبان ها
پست مي شد -
در گذار ِاز ديوارهاي ِ پوك ِ پيچان
به كابوسي مي
مانست
كه در تبي سنگين
مي گذرد.
***
امـّا
چندان كه روز بي آفتاب
به زردي نشست،
از پس تنگابي كوتاه
راه
به دريايي ديگر برديم
كه پاكي
گفتي
زنگيان
غم غربت را در كاسه مرجاني آن گريسته اند و
من اندوه ايشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزيره ئي ست
هم از اين دريا.
اما كدامين جزيره، كدامين جزيره،نوح من اي ناخداي من؟
تو خود آيا جست و جوي جزيره را
از فراز كشتي
كبوتري پرواز مي دهي؟
يا به گونه اي ديگر؟ به راهي ديگر؟
- كه در اين دريا بار
همه چيزي
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده
است
و نقره كدر فلس ماهيان
در آب
ماهي ديگريست
در آسماني
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتي ابدي
در جزيره بكري فرود آمديم.
گفتي
((- اينت سفر، كه با مقصود فرجاميد:
سختينه ئي ته سرانجامي خوش!))
و به سجده
من
پيشاني بر خاك نهادم.
***
خداي را
نا خداي من!
مسجد من كجاست؟
در كدامين دريا
كدامين جزيره؟-
آن جا كه من از خويش برفتم تا در پاي تو سجده كنم
و مذهبي عتيق را
- چونان موميائي شده ئي از فراسوهاي قرون -
به ورود گونه ئي
جان بخشم.
مسجد من كجاست؟
با دستهاي عاشقت
آن جا
مرا
مزاري بنا كن!
نوشته شده در ساعت توسط (طاهاپارسا)| |

     و اما یک سال...

                 که برای من چون عمری گذشت...

                    و اکنون پیر و فرتوت، به آرزوهای خیالی می‌اندیشم...

    که در رویاهایم تبلور یک عشق جاودانه بود...

        آرزوها ملال‌انگيزند...

    من بزرگترين آرزويم را...

       در بيرحمی انتظاری تلخ، به دار آويختم...

                     آرزوی با تو بودن را...

                       

او رفت...

و می‌دانم...
روزی فرا خواهد رسيد که...
قرعهء فال، به نام من ِ ديوانه زنند...

اين روزها...
در خلوتگاه اين دل ِ غمگينم...
دردی غريب احساس می‌کنم...

گويی سرپنجهء مرگ...
در گريبانش چنگ انداخته است...

چه کسی می‌داند؟...
شايد شیرین‌ترین روز، نزديکتر شده باشد...

                                                     

نوشته شده در ساعت توسط (طاهاپارسا)| |

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آنوقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند
بیا آب شو مثل یک وازه در سطر خاموشیم
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن

من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگيام را بچرد.

من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني ميبينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.

من در اين تاريكي
درگشودم به چمنهاي قديم،
به طلاييهايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.

من در اين تاريكي
ريشهها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.


 

نوشته شده در ساعت توسط (طاهاپارسا)| |

 

قرار بود

عشق ,سيب ,زندگی, نان

و... را 

قسمت کنيم

تو را نمی دانم, اما من

خوب به ياد دارم

فريادی در تو نيست

می انديشم

به تو که در غزلهايم به خواب رفته ای

و می هراسم

از عشق ,لبخند, ترديد, زندگی و سيب

آه اين کلمه ها مرا خواهند کشت

شايد روزی

يادت بيايد, من و دفتر غزلهايم را

که با ترديد آن را ورق می زدی

و به ياد آوری      

                 روز قرارمان را 

                       

                                                  

چه  فرق می کند تو شانه هايت را به اندازه چند بند انگشت

                                        خالی بگذاری........مهم اين است که من هميشه تو را  قبل

                آنکه اتفاق بيفتی گريه کرده ام.

 

نوشته شده در ساعت توسط (طاهاپارسا)| |


Design By : Night Skin