
ميهمان تنهائی...
در ويرانهای موسوم به محبس خاطرات...
تنهای تنها نشستهام...
و باورهایم را مرور میکنم...
باور دارم که آب هست...
اما در پهنهء دریا...
نه در پيالهء من...
باور دارم که آفتاب هست...
اما در پهنهء آسمان...
نه در سینهء من...
باور دارم که عشق هست...
اما در شهر رویاها...
نه در پسکوچههای غربت این شهر آهنی...
باور دارم که من هستم...
اما جاری در رگهای حقیقتی تلخ...
نه در لابلای قصههای شيرين کودکانه...
کاش باورم اشتباه بود...
تنها جامی که از دستانت بگيرم...
مرا با آبی آب، روشنی آفتاب، شور عشق و شيرينی قصههای کودکانه پيوند خواهد داد...

همه چیز شاید یک اتفاق ساده بود...
لغزیدن نگاهم...
بر زلال احساست...
و تپیدن دلم...
که التماسی نورانی در خود داشت...
و آری...
آنجا، من قربانی شدم...
و تو الههای بودی...
که این قربانی شایستهء آن نبود، میدانم...
و آری...
من تمام شدم...
به همین سادگی...

.........______.................______.................______........
و اما یک سال...
که برای من چون عمری گذشت...
و اکنون پیر و فرتوت، به آرزوهای خیالی میاندیشم...
که در رویاهایم تبلور یک عشق جاودانه بود...
آرزوها ملالانگيزند...
من بزرگترين آرزويم را...
در بيرحمی انتظاری تلخ، به دار آويختم...
آرزوی با تو بودن را...

او رفت...
و میدانم...
روزی فرا خواهد رسيد که...
قرعهء فال، به نام من ِ ديوانه زنند...
اين روزها...
در خلوتگاه اين دل ِ غمگينم...
دردی غريب احساس میکنم...
گويی سرپنجهء مرگ...
در گريبانش چنگ انداخته است...
چه کسی میداند؟...
شايد شیرینترین روز، نزديکتر شده باشد...
.........______.................______.................______........
مرا با تو پیوستنی نیست
پیش از آنکه بشکنی
بی صدا بگذر از من
یکبار ولی مرا به نام صدا کن
!! تا بلند بلند گریه کنم حسرتت را
و یکبار بخند
خنده ات زیباست
خنده ات آرامش تمام بیقراری هاست
بیصدا بگذر از من
مرا با تو پیوستنی نیست
یکبار ولی
با نوای سه تارت
کوچه را در هم بریز و مرا
تا بلند بلند برایت بخوانم
! آواز کوچه گردی های شبانه ات را
خوش به حالت
تو- لا اقل- مرا داری

یادمه فصل پاییز توی چشمات یادمه فصل موندن توی حرفات
میدونم میخوای بری سفر سلامت
میمونم منتظرت
تا صبح برگشت
رفتی و پاییز اینجا
بی تو هیچ رنگی نداره
ابرای تیره و خسته
حال باریدن نداره
رفتی و کبوتر دل
بی تو اهنگی نداره
... تو بگو که اين جدايی تا کجا ادامه داره
.........______.................______.................______........
اين صفحه نذر چشمان تو بود...
اين خط هاهنوز عطر تو را مي دهند...
اين جا هنوز اشک هاي من خشک نشده اند و مي بارند...
تنها کافيست نظر کني...
به گذشته...
به دست نوشته ها...
به اين وبلاگ!
به اين صفحه...
به ردپاي تو...
اين سرزمين مقدس از عطر قدم هاي تو تقدس را به امانت گرفته بود...
من عطر نفس ها ي تو را...
من عطر قدم هاي تو رومي نوشتم.

.........______.................______.................______........
آسمانم ستاره می خواست که تو آمدی .
ابر حسود اما چشم دیدن خوشحالیم را نداشت.
آسمانم ابری شد.
بارید و بارید و من ...
به انتظار دیدن دوباره ات قطره های باران را یکی یکی می شمردم.
اما تو دیگر پشت ابر ها نبودی وقتی که تمام شدند.
نمی دانم در کدام صورت فلکی باید به دنبال تو گشت.
در آسمان بزرگ من جای یک ستاره خالی شد.
کاش از خورشید فرار نمی کردی تا روشنتر
به دنبالت می گشتم.
کاش هرگز آسمانم ستاره نمی خواست.
کاش ابر ها کمی مهربانتر بودند ...
تا تو را گم نمی کردم.
ای کاش میدانستی شبها....
تنها ستاره ای را که به نامت زده ام
به چشمانم سنجاق میکنم تا یادم نرود
در روی زمین کسی هم هست
که سبزی لحظه هایش روزی آرزویم بود ....
خانه را در چشم های تو پیدا کردم
پلکهایت را به هم نزن خانه خراب میشوم
.jpg)
در آخر
روز ي مرگ
در تار و پود زندگي ما
گم خواهد شد
روزي يادمان خواهد رفت كجا به دنيا آمده ايم
روزي يادمان خواهد رفت
روزي مي ميريم !
اما من ...
در هر كلاف زندگي ام
در ياد مرگم
در ياد آن لحظه ي سخت
كه شرمگينانه
التماس دست هاي نجيبت را
با چشم هاي گناهكارم
براي بخششي دشوار
مي كشم .
آنروز ...
دست خودم نيست !
آنروز هم من در دست هاي تو خواهم مرد !
.........______.................______.................______........
به خاطر آدمهائی که برای پیدا کردن ماه
روزها
آسمان را نمی گر دند
شبها
برای جای خالی خورشید نمی گریند
به خاطر آدمهائی که
پا به پای جوی کوچکی که ابرش را گم کرده
تا انتهای کوچه نمی دوند
پشت پاهای کرور ها دل گمشده
حتی , یک پیاله آب نمی ریزند
من
پلکهایم را می کشم
با مداد رنگی خیالم
باغچه ی خانه ام را غرق گلهای وحشی
باقیمانده ی دفتر چه ام را
غرق کلام مقدس می کنم .
به خاطر تو
که آسمان را رها کردی
یادت رفت
هد هد سی مرغ عاشق بودی!
.........______.................______.................______........

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم
اما هنگامی که نیستی
غمینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند
رشک می برم
تو را دوست ندارم
اما نمیدانم چرا
آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند
وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم
بیشتر شبیه تو نیستند
تو را دوست ندارم
اما هنگامی که نیستی
از هر صدایی بیزارم
حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها
طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند
تو را دوست ندارم
اما چشمان گویایت
با آن آبی عمیق و درخشان
بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد
آه میدانم که دوستت ندارم
اما افسوس دیگران دل ساده ام را
کمتر باور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
میبینم که بر من میخندند
زیرا آشکارا مینگرند
نگاهم به دنبال توست
.........______.................______.................______........

درد دوري ؟
يا درد بي دردي ؟
در كدامين نقطه ي نا آشنا
گم خواهم شد
در كجاي شانه هاي شرم اين تقدير خود خواسته
در سراي سرد بي صبر كدامين ساقه ي خشكيده
در بطن كدامين ريشه و تيشه
بگو !
اي آنكه از درد نگاهت درد ها
آنگونه بي رحمند
بگو !
اي آنكه از بي حسي خورشيد مي نالي
اي تمام حس تو خالي
اي هميشه سبز ، اي آبي !
در بي دردي ؟
آشنايم كن
اگر دردي چنين آواره از دنياي من در من
چگونه ؟ با چه ترفندي
درد دوري ؟
از چه پيوندي ؟
.
***
.
غمي در من گره خورده
غمي بي حس و بي ترديد
نمي دانم
چه درد سخت بي دردي !
چه دوري !
چه غمگينيِ تلخِ آشنايي دور
و يا درد همين چند لحظه ي ناجور
درد من از آن من نيست
درد من در لحظه ي آن روز ابري نيست
درد من دردي غريب است
هر چه باشد
درد دوري
يا كه نه
درد بي دردي
.........______.................______.................______........

نگاه عاشقانه ات را پنهان كن
در شرم زار نفس
دم به دم ...
عشق را توقيف كرده اند.
هذيان يله بودن دشنه ايست
- بر قلب ناپاك.
حتي اگر تقدير را چاره باشد
تخدير را چه كني؟
كه تو از درون ويران شده اي
تو آن ميكده بودي
كه اكنون، در مرز كسالت
هنوز را
به روز مي كني.
جامت رنگ باخته
و صدايت نيز.
اما دلت
در اين واپسين لحظه
آخرين نگاه
- خواب شيرين مي بين
نگاه عاشقانه ات را پنهان كن
بگذار نوشكفته گل در باغ جوانه زند.
تو خفاشي
تو ...
تو چونان نقش زيبا بر كاشي
مرده اي اما
دلت زيباست
خاطرت زيباست.
نگاه عاشقانه ات را پنهان كن.
پنجره پژمرد از گريه
آه،
چه بيرحمانه فرسودم.
من آخر جوان زيباي شهر بودم.
در اين غربت
در اين شبها
پژمردم.
اينك،
تنها به انديشه او
دم به دم مي نهم
- تا يك دم
بر او گويم از هر چه گذشت و مي گذرد.
توانم نيست
تابم نيست.
مي دانم.
اين دست
آن ناجوانمرد
گل نشكفته باغ را نيز روزي
پژمرده خواهد ساخت.
خواهد كشت.
مي توانستم فريادي باشم
در برابر مرگ،
ولي حتي،
نمي توانم ناله اي باشم
براي درد.
آ ه، چه بيرحمانه فرسودم.
نگاه عاشقانه ام اما
دلم اما
در روياي شيرينيست.
توانم نيست
تابم نيست
من چه بيرحمم اگر اين خواب را
از كودك كمسال چشمانم بگيرم.
نگاه عاشقانه ام را پنهان خواهم ساخت.
من چه بي شرمم اگر اين چشم را
در صندوق مگذارم.
اين چشم را فراموش خواهم كرد.
آه، چه بي رحمانه پژمردم.
مُردم.
.........______.................______.................______........
در شبان غم تنهايی خويش
عـابد چشم سخنگوی تو ام
من در اين تاريکی
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوی تو ام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بی پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسوی تو
موج دريای خيال
کاش با زورق انديشه شبی
از شط گيسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميکردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميکردم
***
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خاکستری بی باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگيرتر است
***
وای باران! باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
***
خواب رويای فراموشی هاست
خواب را دريابم
که درآن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب، مرا
لذت ناب هماغوشی هاست
***
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه، از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه، بهاران از توست
از تو ميگيرد وام
هربهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
***
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه کنان ميکاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
***
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خويش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نيست عبوس
***
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته ای اينک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم ارزوی آمدنت ميميرد
رفته ای اينک، اما آيا
باز برميگردی
چه تمنای محال
خنده ام ميگيرد
***
آرزو ميکردم
دشت سرشار ز سرسبزی روياها را
من گمان ميکردم
دوستی همچون فصلی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بی آبی
سبزه يخ ميزند از سردی دی
من چه ميدانستم
دل هرکس دل نيست
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
***
و چه روياهايي
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميت ها
که به آسانی يک رشته گسست
چه اميدي، چه اميد؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد
***
دل من ميسوزد
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را...
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد
***
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه، ميبينم، ميبينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختی
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هيچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چيز
تو چه کم داری؟
هيچ
***
گاه می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی ميشنوی، روی تو را
کاشکی ميديدم
شانه بالا زدنت را بی قيد
و تکان دادن دستت که_ مهم نيست زياد_
و تکان دادن سر را که_عجيب ، عاقبت مرد، افسوس ! 0
کاشکی ميديدم
من به خود ميگويم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
***
من به هنگام شکوفايی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا ميزنم، آی
باز کن پنجره را
پنجره را ميبندی
***
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی ميخواهد
من و تو ما نشويم
من اگر ما نشوم خويشتنم
تو اگر ما نشوی خويشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنيم
از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وا نکنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسی برخيزد؟
چه کسی با دشمن بستيزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
***
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايی با شور؟
و جدايی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
يا غرق غرور؟
من چه ميگويم آه
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر بر خيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند
.........______.................______.................______........
خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است:
عشق .
وهرکه عاشق تر آمد؛
نزدیک تر است.پس نزدیک تر آیید؛
نزدیکتر.
عشق کمند من است.
کمندی که شما را پیش من می آورد.
کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست.
گفتگو با من. با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.
لیلی همصحبت خدا شد .
خدا گفت:
عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند .
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

.........______.................______.................______........

از سطر
اول
به سطر
دوم
سقوط ميكن
م
و تو تازه در سطر سوم است كه
صدايي مشكوك
ميشنوي.
- صدايي
چون صداي واقعيت سنگ
در گذر –
در سطر چهارم
از پنجره آسمانخراش
به بيرون مينگري
- نسيم ملايم
فرو خفته است و
بر سنگفرشِ پايين دست
تابوتي
در گذر است –

.........______.................______.................______........
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این زوطا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلکه
قلبای مثل دریامون پر از خراش و ترکه
این روزا عادت گلا مرگ و بهونه کردنه
کار چشمای آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه
این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه
رو بام پک آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جایی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشاتی خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نمندنه
این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه
زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه
این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه
کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه
این روزا دوستا هم دیگه با م صداقت ندارن
یه وقتا توی زندگی همدیگر و جا می ذارن
جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه
این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه
اما تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه
این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه
زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه
این روزا اشک مون فقط چاره بی قراریه
تنها پناه آدما عکسای یادگاریه
این روزا فصل غربت عشق و یبداری مجنونه
بغضای کال باغچه منتظر یه بارونه
این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن
دلای پک و ساده رو فدای مردم میکنن
این روزا آما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن
حقا که بی وفایی رو خوبم رعایت میکنن
درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن
پاییز که از راه برسه پا روی برگاش می ذارن
اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن
چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا به یاد هممون برای هم سایه باشیم
شبا که دلواپس کودک همسایه باشیم
اون وقت دوباره آدما دستاشون و پل میکنن
دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن
اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه
بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه
اما نه فکر که مکنیم این کار یه کار ساده نیست
انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست

.........______.................______.................______........
قرارها بيشتر
كه اين ديوارهاي گل كول كرده
فردا به دستور آقاي شهردار
نرده مي شوند
ونرده مي شوند
وچنارها
تير برق
قدم زدن در قصر دشت
باز گشت رويا به جيبهاي كلمات است
گذشتن از زير درختان كنار خيابان
هجوم شعرهاي شبانه
گشتي ها
مارا به حساب بچه بودنمان مي بخشند
و تو
بافتني تازه ات را
سنگري برابر سادگي ام مي كني
در شهري كه بعد از هفت سال
شناسنامه ام بوي كاهگل مي دهد
هنوز
بيست و دو سالگي را براي طناب كوتاه مي دانند
.........______.................______.................______........
حق با تو بود
می بايست می خوابيدم
اما چيزی خوابم را آشفته كرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس های سياه وزوز و پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر می كنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آيد ؟
كاش تنها نبودی
آن وقت كه می تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي دانی ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقی مرا می برد
انگار روی شيب برف ها با اسكی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شيون می آيد
گوش كن
می دانم كه هيچ كس نمی تواند عشق را بنويسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعريف كنم
گوش كن
يكی بود يكی نبود
زنی بود كه به جای آبياری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جای پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته های نيشكر نشسته بود و كتاب می خواند
صدای شيون در اوج است
می شنوی
برای بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاريخ می سوزد
برای نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش كه در رَف ها شكسته اند
گوش كن
به جای عشق و جستجوی جوهر نيلی می شود چيزهای ديگری نوشت
حق با تو بود
می بايست می خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
می دانی ؟
از افسانه های قديم چيزهايی در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم كه بی نهايت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزی مبهم
كه انعكاس لرزانی از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزديك می شوند
يادم می آيد
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را يك دسته می كردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
ديگر حتی فرصت دروغ هم برايم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش ميدادم كه در آن دلی می خواند
من تو را
او را
كسی را دوست می دارم

.........______.................______.................______........